بشری
ادامه مطلب
+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393ساعت13:25توسط مامانی |
پسرک!
روزی که حاج آقا فوت شده بودن و تو جاده داشتیم میرفتیم خیلی ناراحت بودیم... انگار این جو رو حس کرده بودی... بهت گفتم صدرا امیرحسین، امیرعلی، مهدی کوچیکه و مهدی بزرگه اونجان. پرسیدی: دیگه کی هست؟ گفتم: همین! با خنده گفتی همین هم هست و زدی زیر خنده... وقتی هم رسیدیم گفتی خوب شد که رسیدیم کم مونده بود نرسیم :)))

وقتی میگم: "الهی به امید تو!"، میگی: "نه، الهی به امید شما!".

به دسته های موتور میگی شاخک! 

چند روز پیش ازم پرسیدی: مامان، خدا چرا پشه ها رو آفریده؟ منم خیلی حوصله نداشتم گفتم نمیدونم... راستش رو هم بخوای نمیدونم... بعد گفتی من میدونم برای اینکه اینجا زندگی کنن!

چند وقت پیش رفتیم و پیتزا خریدیم و تو پارک خوردیم... خیلی پیتزا دوست داری... بعد از چند روز گفتی مامان من میخوام آشپزی بشم... گفتم خب چی میخوای برای مامان درست کنی؟ گفتی نه از اونایی که پیتزا درست میکنن.

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393ساعت12:10توسط مامانی |
صدرای عشق ورزش
خیلی با هیجان مسابقات ورزشی رو نگاه میکنی و گزارش میدی...

دیروز مسابقه بسکتبال داشت و منم در حال ظرف شستن بودم... مامان گل گل برای ایران... اککهل یعنی ما گل خوردیم... برای هر توبی که میرفت تو سبد یه عکس العمل داشتی... خطا به ایران...

حرکات آهسته ات جالبه... مامان خطا کرد اینطوری بعد خودت رو در یک حرکت آهسته میندازی زمین خیلی بامزه است... یکی از کانالهای مورد علاقه ات شبکه ورزشه و من گاهی شبکه پویا و ورزش رو همزمان قفل میکنم از بس که میخوای باهیجان تمام ورزشهای مختلف رو دنبال کنی :)

گاهی هم خودت فوتبال بازی میکنی و اون وسط هم گزارش میدی... صحنه آهسته هم داری و دوباره صحنه آهسته زدن گل رو نشون میدی...

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393ساعت11:43توسط مامانی |
حاج آقا
روز پنج شنبه 16 مرداد پدربزرگت رفت پیش خدا... من از وقتی حاج آقا رو میشناختم مریض بود و سال به سال هم مریضیشون پیشرفت میکرد. 

ولی اون چیزی که خودم بیشتر تو ایشون دیدم و خیلی برام نمود داشت "نظمشون" بود. حتی یه آشغال کوچیک هم نباید اطرافشون میبود و خیلی وقتا با اون حالشون سعی میکردن اگه آشغالی بود برشون دارن.

ولی آنچه که از بقیه شنیدم این بود که مرد سخت کوش و سحرخیزی بودن و تو عمرشون حتی یکبار هم از کسی قرض نکردن و هیچ وقت وام نگرفتن. محب اهل بیت بودن و این رو میشه از بچه هایی که تربیت کردن هم فهمید.

اواخر عمرشون هم خیلی سختی کشیدن و اذیت شدن. خدا روحشون رو شاد و قرین شهدا و پسر شهیدش کنه ان شااله.

زندگی فرصت کوتاهیه و مرگ دیر یا زود به سراغ همه میاد پس چه خوبه که از این فرصت کوتاه بهترین استفاده رو ببریم.

این عکس رو خودم  حدودای سال 87 گرفتم و خیلی دوستش دارم... کیفیتش خیلی خوب نیست و با این گوشی های قدیمی گرفته شده. 

 

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

 

+نوشته شده در پنجشنبه ششم شهریور 1393ساعت11:36توسط مامانی |
دعایی دیگر
روز پنج شنبه 14 شعبان به مناسبت میلاد امام زمان (عج) به جشنی دعوت بودیم...

 

ادامه مطلب
+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393ساعت11:2توسط مامانی |
روزهای زندگی
 به امید خدا چند روز دیگه از این خونه میریم. وقتی اومدیم این خونه شما یک سال و نیمت بود و من و بابایی هر دو تازه دکتری رو شروع کرده بودیم و دوباره دوران دانشجوییمون شروع شده بود. خدا رو شکر تا حد خوبیش گذشته و دیگه کلاس و امتحان نداریم و باید بشینیم سر تزمون و به امید خدا زودتر تمومش کنیم. البته این رو بگم که این از آرزوهای بابایی قبل از ازدواج بوده که با خانمش با هم درس بخونن :).

یک سال اول پرستار داشتی و بعدش هم که گذاشتمت مهد. 

در این مدت شاید 3-4 بار بیشتر نشد که با گریه از من جدا شدی. روزایی که خاله ساره میومد پیشت میموند میومدی پشت در و با من بای بای میکردی... حتی حاضر نمیشدی برام بوس بفرستی و بوسم میکردی...

به خاطر دوری راه خونه جدید و یه سری مسائل دیگه فعلا قصد ندارم مهد فعلیت ثبت نام کنم...

 ولی دلم برای مهدکودکت تنگ میشه... احساسم اینه که شما هم دل تنگ روزهای مهد کودک خواهی شد...

دوستانی که اینجا داشتی و مربیای مهربونت...

یاد روزایی میفتم که با شوق و ذوق میرفتی و یا روزای معدودی که دوست نداشتی بری...

بهت میگفتم: مامان باید بره دانشگاه اگه نره نمره صفر میگیره و اگه بره بیست! این شده بود بازی بین ما. مامان اگه نری دانشگاه نمره چند میگیری؟! اگه بری دانشگاه نمره چند میگیری؟

این هفته هم به مناسبت جشن نوروز، یه جشن از طرف مهدتون قراره برگزار بشه. نقش شما هم گل نیلوفره :).

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392ساعت12:42توسط مامانی |
صدرای عشق فوتبال
چند روز پیش بود تازه از مهد برگشته بودی و بابایی هم سر کار بود. تلویزیون رو روشن کردی داشت فوتبال نشون میداد. منم رفتم تو اتاق تا یه کم استراحت کنم. دیدم داری میپری بالا و پایین و کلی هیجان داری. گوشی رو برداشتی و زنگ زدی به بابا و دوباره کلی با هیجان براش تعریف کردی. تیم آبی تیم بابا بود و تیم زرد هم تیم شما. به بابا میگفتی من انداختمت زمین و داور جریمه ات کرده و گل زدم و از این حرفا. خلاصه همینطور داشتی با هیجان نگاه میکردی که یه دفعه دیدم شروع کردی به گریه کردن. بازی تموم شده بود و مثل اینکه تیم زرد باخته بود. میگم چی شده مامان؟ میگی دوست دارم برم تو دروازه. گفتم خب بزرگ شدی میری اینکه گریه نداره...

در تعجب بودم از این همه هیجان...    

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1392ساعت9:10توسط مامانی |
خونه هیئتی
دهه اول محرم سه تایی با هم میرفتیم هیئت، هیئت یه مهد داشت، میذاشتمت مهد و با فراغ بال تو مراسما شرکت می کردم. خدا بانیان مهد هیئت و این ایده خوب رو خیر بده. ظهر تاسوعای هر سال هم خونه مادر نذری میدن. آقایون طبقه بالا و خانما طبقه پایین. هیئت میاد و بعد از سخنرانی و روضه نهار میخورن. یه روز هم تو مهدکودکتون نذری داشتید. آش، حلوا و شله زرد. 

اون روز بعد از مهد بهم گفتی امروز مهد کودک هیئتی داشتیم. یه بار هم گفتی کی خونمون هیئتی میشه؟ پرسیدم هیئتی یعنی چی؟ گفتی آقایون برن بالا خانما بیان پایین و یه چیز بخوریم :) 

دیروز در حد چند تا خانم یه زیارت عاشورای مختصر تو خونمون برگزار کردیم. خیلی خوشحال بودی. همش منتظر بودی که خانما زودتر بیان. چند بار هم بلند میگفتی خانما بیایین. خانما هم که اومدن همش دوست داشتی ازشون پذیرایی کنی و خیلی خوشحال بودی. خیلی خوشحالم که این مراسمات اینقدر قشنگ توی ذهنت نقش بست.   

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1392ساعت8:47توسط مامانی |
جانشین من
رفته بودم محل کار قبلیم و کیلومترها باهات فاصله داشتم. تو دفتر ریاست منتظر نشسته بودم.

 مجله ای روی میز بود، برداشتمش و شروع کردم به خوندن. صفحه اول اختصاص داشت به بخشی از دعای عرفه و ترجمه اش:


اَللّهُمَّ ما اَخافُ فَاکْفِنى وَ ما اَحْذَرُ فَقِنى وَ فى نَفْسى وَ دینى فَاحْرُسْنى وَ فى سَفَرى فَاحْفَظْنى وَ فى اَهْلى وَ مالى فَاخْلُفْنى وَ فیما رَزَقْتَنى فَبارِکْ لى وَ فى نَفْسى فَذَلِّلْنى وَ فى اَعْیُنِ النّاسِ فَعَظِّمْنى وَ مِنْ شَرِّ الْجِنِّ وَ الانْسِ فَسَلِّمْنى وَ بِذُنُوبى فَلا تَفْضَحْنى وَ بِسَریرَتى فَلا تُخْزِنى وَ بِعَمَلى فَلا تَبْتَلِنى وَ نِعَمَکَ فَلا تَسْلُبْنى وَ اِلى غَیْرِکَ فَلا تَکِلْنى

خدایا از آنچه مى ترسم کفایتم کن و از آنچه برحذرم، نگاهم دار و خودم و دینم را حـفـظ کـن و در سفر محافظتم کن و در خانواده و مالم جانشین من باش و در آنچه روزیم کرده اى برکت ده و مرا در پیش خودم خوار کن و در چشم مردم بزرگم کن و از شر جن و انس بسلامتم بدار و به گناهان رسوایم مکن و به اندیشه هاى باطنم سرافکنده ام مکن و به کردارم دچارم مساز و نعمتهایت را از من مگیر و بجز خودت به دیگرى واگذارم مکن

 

قبلا چندین بار دعای عرفه رو خونده بودم ولی هیچ وقت به این قسمتش توجه نکرده بودم.


 وَ فى سَفَرى فَاحْفَظْنى وَ فى اَهْلى وَ مالى فَاخْلُفْنى 

و در سفر محافظتم کن و در خانواده و مالم جانشین من باش 

چقدر زیبا! می توانی در غیاب خود خدا را جانشین خود کنی. خیلی برایم جالب بود.

همیشه می گفتیم خدایا به تو می سپارم ولی معنی این دعا متفاوتتر است خدایا جانیشنم باش.

 مگر می شود خدا جانشین من باشد در جایی که نیستم... 

و این درس جدیدی بود برایم از کلام زیبای امام حسین (ع).

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1392ساعت14:10توسط مامانی |
الدو
امروز برای اولین بار رفتی اردو و به قول خودت الدو. باغ وحش پارک ار م...


جدیدا تو خونه نقشت شده آقای دکتر و من و بابایی هم پسر و دخترت. همش بهمون گوشزد میکنی که با هم دوست باشیم :) دیشب میگفتی اگه بچه های خوبی باشین میبرمتون الدو. پسرت پرسید: اردو چی داره؟ در جواب گفتی همه چی داره...


صبح اولش یه کم بدقلق بودی بعدش یه کم که گذشت گفتی مامان خوشخال شدم...


با کلی ذوق و شوق رفتی مهد که بری اردو... خدا پشت و پناهتون باشه...

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1392ساعت10:11توسط مامانی |
ما آدمها

چند روز پیش رفتیم پارک. اتفاقی توی پارک یکی از دوستان جلسه قرآنیمون رو دیدیم. یک خانواده سه نفره. علی و مامان و باباش. رفتیم پیششون نشستیم. خیلی با مامان علی صمیمی نبودم و در حد سلام و احوالپرسی تو جلسات باهاش آشنا بودم. گوشیش دستش بود. غروب جمعه هم بود. مامان علی بعد از سلام و احوالپرسی معذرت خواهی کرد و گفت باید یه دعایی بخونم و از روی گوشیش شروع کرد به دعا خوندن. بعد هم که اذان شد و نمازمون رو خوندیم، میوه ای خوردیم و باباها و پسرها رفتن شهربازی. یه کم با مامان علی صحبت کردیم گفت که قبلا چند جزء قرآن حفظ بوده و الان داره میره کلاس برای تثبیت. فردا هم باید میرفت کلاس و باید حفظیاتش رو کامل میکرد. رو گوشیم قرآن داشتم گفتم اگه میخواین ازتون بپرسم کلی خوشحال شد. یه چند تا آیه پرسیدم و بعدش هم که باباها و پسرها اومدن، خداحافظی کردیم و اومدیم خونه. لحظاتی که کنار مامان علی بودم برام خیلی آرامش بخش بود. بعضی آدمها طورین که در کنارشون بودن و هم صحبت شدن باهاشون آدم رو یاد خدا میندازه و به آدم آرامش میده. یکی از دعاهای همیشگیم این بوده که خدا چنین آدمهایی رو سر راهم قرار بده.

برعکس بعضیا هستن وقتی باهاشون هستی و در کنارشون اینقدر دم از مادیات و دنیا و آدمهای دیگه و بدیهاشون میزنن که آدم حالش خراب میشه. وقتی باهاشون هم صحبت میشی انگار قراره سالیان سال زنده باشن.

این آیه از قرآن همیشه برام جالب بوده:

وَمَا كَانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلاَّ بِإِذْنِ الله كِتَابًا مُّؤَجَّلًا وَمَن يُرِدْ ثَوَابَ الدُّنْيَا نُؤْتِهِ مِنْهَا وَمَن يُرِدْ ثَوَابَ الآخِرَةِ نُؤْتِهِ مِنْهَا وَسَنَجْزِي الشَّاكِرِينَ - آیه 145 سوره آل عمران

پس چه خوبه که هم و غممون همیشه خدایی باشه و برای آخرت.


+نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1392ساعت12:56توسط مامانی |
پارک لا له
سه شنبه هفته پیش قرار شد بعدازظهر برم پیش استادم. 

زمانش به مهد نمیخورد مجبور شدی با بابایی بری جلسه...

بعدش هم اومدید دنبال مامانی و با هم رفتیم پارک لا له.

اونجا کلی بازی کردی. به مناسبت میلاد امام رضا آتیش بازی هم داشتن.

بعدش سه تایی رفتیم تو پارک پیاده روی و تقریبا دور پارک رو زدیم. 

نمایشگاه دفاع مقدس هم تو پارک دائر بود. خاکریز و مسلسل و ...

رفتی پشت چند تا از مسلسلا و باهاشون بازی کردی. ناخودآگاه با دیدن مسلسلا

یاد شهیدایی افتادم که پشت همونا شهید شدن و اشک تو چشمام حلقه زد.

تو راه برگشت هم یه مقدار شن ریخته بودن. رفتی شن بازی و حسابی بازی کردی.


اون شب بهت خیلی خوش گذشت همش میگی که دوباره بریم همون پارک... 

+نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1392ساعت17:38توسط مامانی |
صدرای ما
دایی یاسین: صدرا دوست داری بزرگ شدی پلیس بشی؟

صدرا: الان دوست دارم پلیس بشم.


صدرا: مامان، دورا (شخصیت محبوب کارتونی صدرا) نماز میخونه؟

من موندم چی بگم؟ سرم رو به نشونه تأیید تکون دادم.

صدرا: سی دیش رو برام بخر. خیلی قشنگه.


رفتیم دکتر. تو مطب نشسته بودیم. مشغول شمارش خانما، پسرا و دخترا بودی.

ازم پرسیدی مامان ناخنات چه رنگیه؟

بعد اشاره به خانم بغل دستیمون کردی که این خانمه ناخناش قرمزه. چقد قشنگه!!!


خاله رضوان با کامپیوتر کار داشت میخواست دست به سرت کنه. صدرا برو پشت در بعدا صدات میکنم.

صدرا: باشه... 

چند ثانیه بعد اومدی تو اتاق... 

ای بابا چرا صدام نمیکنی؟

+نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1392ساعت17:30توسط مامانی |
دغدغه های مادرانه
از 20 مهر پارسال تا خرداد تقریبا هر روز میرفتی مهد. این ماه هم روزانه میری، تا الان 4 روز رفتی. 

مهد یکی از بزرگترین دغدغه ها برای مادرهاست. یکی از دوستام که دخترش رو دوماهه مهد فعلیت میذاشت گفت که مهد محیط شادی نداره :( این حرفش برام یه تلنگر بود، نه اینکه حرفش رو صددرصد قبول کنم ولی حرفش منو خیلی به فکر فرو برد. 

یاد پارسال افتادم که برات دنبال مهد بودم. اولین مهدی که رفتم دیدم همین مهد فعلیت بود، از فضاش خوشم نیومد. بعدش رفتم سراغ گزینه های دیگه و از چند تا مهد دیگه بازدید کردم. هر کدوم یه مزایایی داشتن و یه معایبی. تا اینکه مهد شکوفه های آسمانی رو انتخاب کردم و حدود یک ماه گذاشتمت اونجا و بعد مهدت رو عوض کردم و اومدی مهد فعلیت.

تو مسأله مهد خیلی چیزا مهمه. یکی از مهمترین مسأله هاش اینه که بچه تو مهد آرامش داشته باشه، احساس امنیت کنه و بتونه با دوستاش تعامل خوبی داشته باشه. مسأله آموزش هم به نظرم برای بچه های کوچیک در اولویت پایینتری قرار داره.    

دوست ندارم مهدت رو عوض کنم و از کلیت کارشون راضیم. احساس اینکه دوباره بخوام همون مراحل و دغدغه های پارسال رو طی کنم برام سخته... خدایا خودت کمکمون کن!

+نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1392ساعت10:5توسط مامانی |
مربا با طعم مهربانی
مامان بزرگ مهربونم از گلهای محمدی خونشون مربا درست کرده و برامون فرستاده.

این مربا طعم بی نظیری داره... طعم محبت و مهربانی...

 

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1392ساعت13:5توسط مامانی |
خاله بازی
چند وقتیه میشی مامان. بابا هم میشه پسرت. هر چند ثانیه یکبار میری بغلش میکنی و با محبت میگی: "پسرم!"

بابایی رفته سر کار. باهاش تلفنی صحبت میکنی: پسرم بستنی برات میخرم. از اینایی که میزنن پشه ها میمُرن هم میخرم. 

فکر کردم پشه کش رو میگی. میپرسم کجا دیدی؟ میگی: تلویزیون شبکه یک!!! متوجه شدم منظورت تار و ماره!!! امان از دست تبلیغات ...

این خاله بازی رو بهانه ای قرار دادی تا به بابایی ابراز احساسات کنی. بعضی وقتا هم که میخوای کارای ما بزرگترا رو انجام بدی، میگی من بابام!!! مثلا وقتی چاقو میگیری دستت میگی من بابام!!!

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392ساعت14:25توسط مامانی |
صفای کودکی
داری با تمام وجود گریه میکنی، چشمات پر از اشکه. میخندونمت. با همون چشمای پر از اشکت میخندی :) از ته قلبت و با تمام وجود. انگار نه انگار که ثانیه ای پیش داشتی گریه میکردی.


خیلی ناراحت بودم. نشسته بودم رو مبل و رفته بودم تو فکر. تلویزیون داشت عموپورنگ رو نشون میداد، عموپورنگ شعر "تو کوچمون بچه ها ..." رو میخوند. اومدی کنارم، شروع کردی به دست زدن و میگی مامان دست بزن.


یه روزای عجله دارم و با کلی فکر و خیال دارم رانندگی میکنم سمت مهد. یهو یکی از بین دو تا صندلی سرش رو میاره طرف من: "هوراااااا برنده شدیم. برو برو ...".  


+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392ساعت14:51توسط مامانی |
صدرای کوچولوی من
میگم مامان شبه باید بخوابیم. میری پرده اتاق رو میدی کنار و میگی: "چقد شب شده!". 

بارون میومد با هم رفتیم زیر بارون، شروع به دویدن کردی و شعر بارون بارون بارونه هی ... رو میخوندی. کلی ذوق کزده بودی.

بارون میومد، تو بالکن یه چهارپایه زیر پات گذاشته بودی و داشتی بیرون رو نگاه میکردی. یه دفعه گفتی: "وای چقد هوا قشنگه!"

میخوایم بخوابیم. میگم صدرا بیا بریم دستشویی. میگی: مرسی. :))

با بابایی رفته بودید بیرون یه گل برام آوردید. گل رو انداختی رو زمین میگی اینو برات آوردیم!!!

به طالبی میگی: "هندونه بِ".

با بابایی رفتی موهات رو کوتاه کردی. میگم: "مبارکه". میگی: تولدم نیست که. :))

جدیدا هر کی رو تو کوچه خیابون میبنی، میری جلوش وایمیسی و میگی: اِ این کیه؟؟؟ 

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1392ساعت14:50توسط مامانی |
تولد سه سالگی
با چند روز تاخیر: "تولدت مبارک عزیزم".

سه سال از روزی که اومدی تو آغوشم میگذره و گاهی که خیلی دلم میگیره میشی تنها بهانه زندگیم. 

وقتی میخوای بوسم کنی، میگم صدرا بچسبه. تو هم محکم بوسم میکنی، میگی چسبید. بعد میگی دست بزن ببین چسبید؟ 


+نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1392ساعت23:28توسط مامانی |
تشویق بهتر از تنبیه
چند ماه پیش اصلا حاضر نمیشدی کمربند صندلی ماشینت رو ببندی! من و بابا هم کلی میگفتیم: "کمربندت رو ببند آقا پلیس اگه ببینه دعوات میکنه". ولی اصلا تأثیری نداشت و زیربار نمیرفتی. تا اینکه یه روز حسابی تو ترافیک گیر کردیم و اتفاقا یه ماشین پلیس کنار ما بود و آقای پلیس برات دست تکون داد و خندید. اون روز با کلی مکافات کمربندت رو بسته بودم.

بعد از اون ماجرا هر وقت میخواستم کمربندت رو ببندم میگفتم: "صدرا دیدی آقا پلیسه بهت خندید و دست تکون داد، چون پسر خوبی بودی و کمربندت رو بسته بودی". سریع قبول میکردی و کمربندت رو میبستم.

یه بار هم پلیس بابا رو جریمه کرد، منم از فرصت استفاده کردم و به آقای پلیس گفتم بیاد بهت بگه چه پسر خوبی هستی که کمربندت رو بستی. آقا پلیس هم اومد و کلی قربون صدفه ات رفت.

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1391ساعت13:52توسط مامانی |
مهد جدید
بعد از اون ماجرا مهدت رو عوض کردم. از مهد جدیدت خیلی راضیترم. البته سعی کردم کمی از 

حساسیتهای خودم رو کم کنم چون به هر حال مهد تبعات خاص خودش رو داره.

خودت هم خیلی مهدت رو دوست داری و بعضی روزای تعطیل هم دوست داری بری مهد.

قراره نمایش اجرا کنید و نقش "آقا شیره" رو دادن بهت. 

سلطان حیوونا منم   قویتر از همه منم

به بابایی میگم نقش "خرگوش" یا "موش" بیشتر به صدرا میومد.

به هر حال خیلی دوست دارم نمایشتون رو ببینم، احتمالا برای جشن پایان سال دارن آمادتون میکنن.

کلی دوست تو مهد داری و باهاشون بازی میکنی. هر وقت ازت میپرسم با کی بازی کردی یکی یکی اسم دوستات رو میگی: نیکا، آرش، حسام الدین، امیرعباس، سید علی، محمد امین و ...

موقع غذا مربیتون کمکت میکنه. گاهی هم میخوای تو خونه غذا بخوری میگی مامان کمک. اصطلاحی که تو مهد یاد گرفتی. یه بار هم موقع غذا حواست نبود و ظرفت رو آوردی طرفم و گفتی: "خاله بازم". خیلی خوشحال شدم از اینکه تو مهد اگه بخوایید دوباره براتون غذا میکشن.

تو مهد بهتون یاد میدن تا مامان یا بابا رو دیدید بلند بگید: "سلام". الان هر وقت بابا از سر کار برمیگرده بلند بهش سلام میدی.  

یه شعری هست که همیشه قبل از غذا تو مهد میخونین: دعا به مامان و بابا  تا همیشه زنده باشن ...

خیلی خوشحالم که پسرم با اون دستای کوچولوش و اون زبون شیرینش برام دعا میکنه. 


+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1391ساعت13:41توسط مامانی |
مهد کودک
تقریبا سه هفته ای میشه که داری میری مهد. از ساعتای کم شروع کردم و بیشترین زمانیکه تا الان مهد بودی 5 ساعت بوده.

امروز که اومدم مهد دنبالت دیدم یه خراش روی صورتت افتاده. از مدیر مهد پرسیدم این چیه و چرا اینجوری شده؟ گفت: "تا رفتی دستشویی و برگردی این اتفاق افتاده و نمیدونیم چی شده!!!" مربیت هم تو دفتر همین رو نوشته بود. 

ازت میپرسم صدرا کی صورتت رو اوف کرده میگی: "نینیها!". میپرسم لباس نینی چه رنگی بود؟ میگی: "آبی شلوارش سیاه!".

چندین بار همین سوالا رو پرسیدم و تو همین جواب رو دادی. 

آیا دو تا مربی و یه خدمه دعوای بچه ها رو ندیدن!!! این اتفاق طبیعیه و پیش میاد؟؟؟

 

بعد نوشت: دعوای بچه ها طبیعیه! ولی اینکه ادعا میکردن متوجه نشدن برام عجیب بود. قبلا هم چند مورد از مدیر مهد دیده بودم که به این نتیجه رسیدم مبناشون بر روراستی و صداقت نیست. فعلا که تصمیم گرفتم مهدت رو عوض کنم.  

+نوشته شده در شنبه یکم مهر 1391ساعت19:49توسط مامانی |
صدرای شیرین من
بهت میگیم: صدرا الکی بخند. اینقدر قشنگ میخندی. یکی از سرگرمیهای خاله رضوان و دایی یاسین اینه که بهت بگن صدرا الکی بخند. کلا بچه خوش خنده ای هستی. گاهی بره ناقلا یا عموپورنگ یا هر برنامه خنده دار دیگه رو که می بینی کلی بلند بلند میخندی. ان شاالله همیشه خنده به لبات باشه.

کلی از کتابات رو حفظی. کافیه یه کتاب رو 2-3 بار برات بخونیم سریع حفظ میشی. خیلی وقتا که داری بازی میکنی شروع میکنی به خوندن کتابات یا شعرهایی که بلدی. خیلی هم جالب میخونی. ممکنه از وسط یه کتاب بپری تو یه کتاب دیگه. 

حسنی ما یه بره داشت، بره شو خیلی دوست می داشت، بره چاق و توپولی، زبر و زرنگ و توپولی، شد جوجه پرکنده، پیشیه میگفت تو بره ای با بچه موش، لخت راه نرو یه چیزی بپوش، حسنی ما یه بره داشت و دوباره از اول.

توپ سفیدم آبیه :)) به جای یه توپ دارم قلقلیه و توپ سفیدم قشنگی و نازی.


بیرون که میریم تا آرم بانک ملت میبینی میگی: "بانک ملت، تغییر را احساس کنید". 

یا گاهی میگی: "بانک انصال نمات ختمت و اعتمال".


یکی از کارهای محبت آمیزت اینه که میای لپم رو میگیری و میگی: "لپ کوچولو! لپ کوچولو!". نمیدونم این اصطلاح رو از کی یاد گرفتی!!!

جدیدا خیلی جملاتت سوالیه. مامان چرا اینو میخوری؟ چرا زنگ میزنی؟ 

+نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1391ساعت15:42توسط مامانی |
گذر عمر
روزها دارن مثل برق و باد میگذرن.

کوچکتر که بودی میخواستم همه کارات رو، همه حرکاتت رو، بزرگ شدن و قد کشیدنت رو یه جوری برام خودم نگه دارم و حفظ کنم، با نوشتن یا عکس و فیلم گرفتن و یا فوقش سپردن به خاطره ...

این روزا گاهی اونقدر سرم شلوغه که حتی گاهی فرصت نمیکنم اتفاقات اطرافم رو درست ببینم چه برسه به ...

مامان دانشجو، دو تا کلمه که خیلی سخته جمع بستنشون کنار هم، شاید هم بشه ولی قطعا یه عزم جدی و یه برنامه منظم میخواد. 

+نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1391ساعت5:16توسط مامانی |
هدیه تولدی متفاوت

به لطف خدا تونستم دوباره خونه اش رو از نزدیک ببینم و دورش طواف کنم و دوباره تونستم به شهر پیامبر سفر کنم.

مدینه هتلمون نزدیک مسجدالنبی بود. سوار کالسکه ات میکردیم و میرفتیم مسجد. وقتی هم میخواستیم بریم داخل مسجد، کالسکه ات رو کنار در میذاشتم و میرفتیم داخل. اونجا هم که معمولا شروع به دویدن میکردی و مامانی هم باید میدوید دنبالت. هر از چند گاهی برمیگشتی پشت سرت رو نگاه میکردی و چون خیالت راحت بود من رو همون اطراف میبینی به راهت ادامه میدادی.

گاهی هم که از کالسکه ات خسته میشدی خودت باید اون رو میروندی به هر طرف که دلت میخواد!

روز اول فروردین و لحظه تحویل سال مسجدالنبی بودیم. عصر همون روز محرم شدیم و رفتیم سمت مکه. روز دوم فروردین هم  که مصادف با تولدت هست اعمالمون رو انجام دادیم. 

تو مکه هتلمون از مسجدالحرام دور بود. سوار اتوبوسهای قرمز رنگ میشدیم و میرفتیم. کلی ذوق میکردی. میگن کسی که برای اولین بار خونه خدا رو میبینه سه تا آرزو میتونه بکنه که حتما برآورده است. منم تو رو بغل کردم و کلمه به کلمه دعا میکردم و میگفتم که تکرار کنی. یک روز هم بردمت طواف مستحبی و با هم هفت دور، دور خونه خدا رو زدیم. این طواف هدیه تولد مخصوص دو سالگیت بود. فکر نمیکردم بتونم از عهده اش بربیام ولی اصلا سخت نبود. وقتی به حجرالاسود میرسیدیم همه الله اکبر می گفتند، تو هم با زبان شیرینت "الله اکبر" میگفتی. در حین طواف یه مادر و دختر 3-4 ساله رو دیدیم، مامانش میگفت: "دخترم میگه پس خدا کی در خونه اش رو باز میکنه ببینیمش!". 

الان حدود دو هفته ای میشه که برگشتیم. بهت میگیم صدرا کعبه چی کار کردی؟ میگی:"چرخیدم، بغل مامان، بالا". دیروز هم میگفتی: "بریم سوار ماشین بزرگ قرمز بشینیم!".

این روزها میگذرند و کم کم یادمون میره کجا رفتیم، کجاها قدم گذاشتیم، چه اذکاری بر لبامون جاری شد و چشممون به دیدن چه جاهایی روشن شد. شاید بگیم فلان سال رفتیم سفر حج، ولی اون حس و حال قشنگی که باید همیشه باهامون باشه یادمون میره. شاید هم حق داشته باشیم تو این زندگی پردغدغه و پر زرق و برق امروزی خدا رو فراموش کنیم!

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت12:18توسط مامانی |
سفر حج

تا چند روز دیگه میخوایم بریم سفر حج. چند ماه پیش عمره دانشجویی ثبت نام کردیم و در کمال ناباوری اسممون دراومد.

بابایی کلمه به کلمه میگه: "لبیک اللهم لبیک لا شریک لک لبیک ان الحمد و النعمة لک و الملک" و تو با زبون شیرینت کلمه به کلمه تکرار میکنی: "لبیک الله مُمَ لبیک الا شریک لکک لبیک اند الحمدل و الععمتل لکک و الملک". کعبه رو هم میشناسی و وقتی تو تلویزیون نشون میده کامل متوجه میشی. وقتی کعبه رو از نزدیک نشون میده میگی: "کعبه بزرگ!"

وقتی دانشجو بودم مجردی رفتم سفر حج. تو سعی صفا و مروه هر از چند گاهی پسر کوچولوهای 3-4 ساله با لباس احرام رو میدیدم. خیلی برام جالب بودند و دوست داشتنی. موقع برگشت از مکه روحانی کاروانمون که آدم جالبی بود گفت: "ایشالا این سری همه متأهلی بیایید" و ما همه خندیدیم. خوشحالم که داریم سه تایی میریم سفر حج و امیدوارم بتونیم نهایت استفاده رو ببریم.  

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت20:48توسط مامانی |
شعرهای درخواستی
حسن: توی ده شلمرود حسنی تک و تنها بود ...

اُاَ (اردک) : غازه پرید تو استخر.  تو اردکی یا غازی؟

اَس : کره الاغ کدخدا یورتمه میرفت تو کوچه ها...

جوجَه : در وا شد و یه جوجه دوید و اومد تو کوچه ... 

آهو : آهویی دارم خوشگله فرار کرده ز دستم ...

توو : توپ سفیدم قشنگی و نازی حالا من میخوام برم به بازی ...

قلقل :  یه توپ دارم قلقلیه سرخ و سفید و آبیه ...

اَبدَه (عروسک) : عروسک قشنگ من مخمل پوشیده ...

آقا بُلی (آقا پلیس) : شبا که ما میخوابیم آقا پلیسه بیداره ...


+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت14:57توسط مامانی |
صدرای شیرین زبان

پسرم این روزا خیلی از کلمات رو با زبان شیرین خودت تکرار میکنی. تقریبا دو ماهی هست که به من میگی: مامانی، گاهی هم مامام .

قبلا بهم میگفتی: "بابا" و یه مدت هم "زرا".

تا حالا چندین بار بشقاب و لیوان شکوندی و مامانی سریع جمعشون کرده. یه بار داشتی تو آشپزخونه کیک میخوردی یه مقدارش ریخت رو زمین. اومدی پیش من و گفتی: "چیته ... چیته". متوجه منظورت نشدم. رفتی از زیر کابینت خاک انداز رو آوردی و آشغالای کیک رو ریختی توش. متوجه شدم منظورت "شکست...شکست" بوده.

گاهی اوقات برات نقاشی میکشم. ماه، ستاره، خونه، پیشی، جوجه و ... ماه رو نشونت میدم میگم: صدرا این چیه؟ میگی: "ماخ". به ستاره میگی: "آدیدا" و ... یه روز منو با کلی شوق و ذوق صدا کردی: "مامام ... مامام". گفتم: بله. اشاره کردی به لحاف تشکت که روش کلی ستاره داره و گفتی: "آدیدا ...آدیدا".

یه مدت از کلمه "پیتکو بِلَه" استفاده میکردی و من متوجه نمیشدم به چی میگی: "پیتکو بِلَه". جدیدا متوجه شدم منظورت خرسه.

حیوونا رو خیلی دوست داری و ازشون نمیترسی. هر وقت بیرون پیشی می بینی کلی ذوق میکنی و میگی: "آپ ...آپ." منم میگم مامانی این پیشیه. تو هم میگی:"مینگو ...مینگو". یه بار داشتیم میرفتیم خونه و وایساده بودی تماشای پیشی. گفتم: صدرا بیا بریم. شروع کردی به بای بای کردن. "مینگو بای بای". پیشی هم داشت با تعجب نگات میکرد.

برات کارتون "توی ده شلمرود" رو روی لب تاپ میذارم نگا میکنی. گاهی به لب تاپ اشاره میکنی و میگی:"حسن". یعنی حسنی رو برام بذار. یه شب میخواستیم بخوابیم. تو هم دوست داشتی حسنی رو ببینی. اشاره کردی به لب تاپ و گفتی:"حسن...حسن". گفتم: صدرا میخوایم بریم لالا کنیم. شروع کردی به بای بای با لب تاپ "حسن بای بای لالا".

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت9:20توسط مامانی |
شب قدر
امروز 19 ماه رمضونه و دیشب شب قدر بود. ساعت 3 خوابت برد!!

دیشب اولین شب قدری بود که به جای خوندن دعای جوشن کبیر کتابات رو برات خوندم، به جای قرآن سر گرفتن چرت زدم و به جای طلب استغفار و دعا شعر "جوجه جوجه طلایی" و "آهویی دارم خوشگله" رو خوندم . این هم شب قدری از نوع مادرانه!!!

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت14:40توسط مامانی |
صدرای اهل مطالعه
چند وقتیه که به کتاب خوندن علاقه زیادی پیدا کردی. کتابات رو از توی کشوی کمدت میاری و از من یا بابا میخوای که برات بخونیم. گاهی یه کتاب رو 3-4 بار برات میخونم. 

یه کتاب داری که عکس حیوون داره و من وقتی برات میخونم صدای حیوونا رو برات درمیارم. یه بار کتاب رو گرفته بودی دستت و صداهای عجیب غریب درمیاوردی مثلا داشتی میخوندی :) یه کتاب دیگه هم داری که یه بچه داره لباسهاش رو میپوشه بره بیرون. هر وقت به صفحه ای که داره جورابهاش رو میپوشه میرسی، میگی: دَدَ .

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت15:2توسط مامانی |